![]() |
![]() |
|
| آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید و بدون دخالت ذهن درک کنید؟ (تائو) |
|
مي خزم به گوشه اي، و تماشا مي كنم، كه چگونه جهان غرق مي شود، چهره هاشان از ترس مچاله مي شود، و دستانشان، براي گرفتن نور كم سويي روي ديوار، فشرده مي شود...
من اما مستم، و ناتوان، تو را مي مكم به درونم، تا درد باشي، بر تن اين خاك، و رها شوم ، آن چنان كه خاك در باد...
اي درد، وقتي به بزرگترين ترست بوسه مي زني، صدايم كن... چرا که هر نت، يك ضربه است، يك فرار صدا.... يك فرار روح... >
پی نوشت: عکس از max waldman |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:35 توسط سورنا |
|
|
سقوط مي كنم، به تن بيمارش، - مرا نمي بيند- و به روي شانه هاي باوقارش آرام مي گيرند، پرنده هاي كوچك ديوانه، تا تماشا كنند، كه چگونه شهرهاي كوچك، مي خورند، زنده زنده، شهرهاي بزرگتر را، و پس مانده هميشه به درياهايي ريخته مي شود كه با شتاب از من مي گذرند...
از زخم هاي بيدارش، گرمايي مي دود به وجودم، كه گهواره ي كوچك تنم را، در آغوش مي كشد، و در گوشم مي خواند، لالايي هايي براي فلج شدن... >
عکس از max waldman
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:30 توسط سورنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
" به جز دانستن اینکه من نظری دارم یا نه , برای دیگری هیچ چیزی کم اهمیت تر از این نمی تواند باشد که بداند آن نظر چه چیزی ممکن است باشد." (سورن کی کگارد)
|
|
RSS
|